«کردتودی» گزارش میدهد؛
فرشتهای که پشت جبهه سنگر عشق ساخت
فرشته تبرزه بانوی مریوانی از روزهای نوجوانی در پشت جبهه تا امروز قصهای از ایثار، ایمان و عشق به وطن را در دل خود حمل میکند؛ زنی که هر لحظه زندگیاش با خاطرات جنگ و خدمت گره خورده است.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «کردتودی»، روزهای جنگ روزهایی بودند که هوا بوی باروت میداد و آسمان هر لحظه بیم بمباران را در دلها مینشاند و در کوچههای شهر مریوان صدای آژیر خطر با تپش قلب مردم گره میخورد و همه به سوی پناهگاهها میدویدند، اما در همان لحظهها، پشت جبههها پُر بود از زنانی که با دستانشان سنگر عشق و ایثار ساخته بودند.
در مساجد و حسینیهها، دیگهای بزرگ غذا روی آتش میجوشید و دختران نوجوان با شور و شوق بستههای غذا را آماده میکردند تا راهی جبهه شود شبها، چراغهای کمنور خانهها روشن میماند و زنان و دختران تا نیمهشب نخها را به هم میدوختند؛ کلاه، شال و جوراب میبافتند تا سرمای خط مقدم را برای رزمندگان کمتر کنند و هر رج بافتنی، هر دانه نخ بوی عشق به وطن داشت.
پشت جبهه، تنها کار و تلاش نبود؛ اشک و دعا هم بود مادرانی که فرزندانشان در خط مقدم میجنگیدند، در کنار دیگهای غذا اشک میریختند و زیر لب دعای سلامتی میخواندند نوجوانانی که هنوز مدرسه میرفتند بعد از کلاس درس به پایگاهها میآمدند تا سهمی در این دفاع داشته باشند.
ترس بمباران همیشه سایه میانداخت؛ گاهی صدای هواپیماها همه را به سکوت میکشاند، اما هیچکس دست از کار نمیکشید روزها با اضطراب میگذشت، شبها با کار و تلاش. پشت جبهه، همانقدر سنگر بود که خط مقدم؛ سنگری از ایمان، عشق و ایثار.
این روزها، خاطره آن دوران همچنان در ذهنها زنده است؛ روزهایی که مردم با دل و جان بیهیچ چشمداشتی برای وطنشان ایستادند و نشان دادند که دفاع تنها در میدان جنگ نیست، بلکه در خانهها، مساجد و دلهای پُرامید نیز ادامه دارد.
روایت زیر در خصوص بانویی است که در دل کوچه پس کوچههای شهر مریوان زندگی میکند و داستانش روایتگر عشق، ایثار و خدمت است.
فرشته تبرزه، بانوی ۵۷ سالهای که از دوران نوجوانی تا امروز لحظهای از خدمت به وطن و مردمش دست نکشیده است و امروز مستقل زندگی میکند مادری است با یک فرزند و همچنان با همان روحیهای که در سالهای جنگ ایران و عراق داشت، در حوزه مقاومت خواهران و فعالیتهای اجتماعی حضور دارد.
آغاز خدمت در نوجوانی
فرشته تبرزه در دوران راهنمایی زمانی که کشور درگیر جنگ بود، وارد عرصه خدمت شد و در کنار دیگر دختران شهر در پشت جبههها مشغول تهیه غذا، بستهبندی و ارسال آن برای رزمندگان شد شبها تا نیمهشب بیدار میماند و با دستان کوچک خود کلاه، شال و جوراب میبافت تا گرمایی باشد برای سربازانی که در سرمای جبههها میجنگیدند.
وی میگوید: وقتی میدیدم رزمندهها با جان و دل در خط مقدم میجنگند دلم میخواست من هم سهمی در این دفاع داشته باشم حتی اگر پشت جبهه بافتنی یا غذا درست کردن باشد.
در همان سالها، با خواهران زینب آشنا شد؛ گروهی از زنان و دختران که در مساجد و پایگاهها برای رزمندگان غذا تهیه میکردند و لباس و بافتنی آماده میساختند فرشته با علاقهای وصفناشدنی به آنان پیوست و در مسجد حسینیه مریوان روزها و شبهای بسیاری را به کار گذراند.
خاطراتی از بیمارستان و رزمندگان زخمی
یکی از خاطرات ماندگار فرشته روزی است که به بیمارستان الله اکبر (فجر) مریوان رفت و با رزمندهای زخمی به نام حمزه آشنا شد و به این رزمنده خون اهدا کرد و پس از ترخیص، چند روزی او را در خانه خود نگه داشت.
حمزه با خانواده فرشته صمیمی شد و حتی به برادر کوچک وی آموزش کار با اسلحه داد این دوستی سالها ادامه داشت و خانواده تبرزه با خانواده حمزه رفتوآمد داشتند تا اینکه خبر شهادت او، غمی بزرگ بر دل فرشته و خانوادهاش نشاند.
فرشته با بغض از آن روزها یاد میکند: وقتی عکسش را در خیابان دیدم، دنیا روی سرم خراب شد او برای ما مثل برادر بود.
خانوادهای در خدمت وطن
فرشته تنها نبود؛ پدرش نیز در دوران جنگ به سپاه پیوست و چند سال در آشپزخانه پایگاه خدمت کرد خواهرش نیز در روستاها برای رزمندگان نان میپخت و با وجود بمبارانها و سختیها، هیچگاه دست از خدمت نکشیدند خانوادهای فقیر بودند، اما فقر هرگز مانع عشقشان به وطن نشد.
وی میگوید: ما فقیر بودیم، اما خانوادهام همیشه مشوق من بودند هیچوقت نگفتند نرو یا نکن. برعکس، خوشحال بودند که من برای کشورم خدمت میکنم.
ادامه خدمت پس از جنگ
با پایان جنگ فرشته مسیر خدمت را رها نکرد و به آموزش و پرورش پیوست و مربی مهدکودک شد و همزمان در حوزه مقاومت خواهران ثبتنام کرد و در فعالیتهای فرهنگی، راهپیماییها و کارهای اجتماعی حضور فعال داشت و هنوز هم تعامل دارد.
وی میگوید: هیچوقت توقعی نداشتم که بابت کارم حقوق یا امتیازی بدهند خدمت برای من عشق بود، نه وظیفه.
سختیها و چالشها
فرشته از روزهایی میگوید که در خیابانها به خاطر حجابش مورد مزاحمت قرار میگرفت، اما هیچگاه این مسائل وی را از مسیرش دور نکرد و در خانوادهای فقیر بزرگ شد، اما توانست هم درس بخواند هم کارهای خانه را انجام دهد و هم در خدمت به وطن حضور داشته باشد.
وی به یاد میآورد: روزها ترس بمباران بود، شبها در پناهگاه میماندیم و بعد دوباره کار میکردیم بافتنی، غذا، لباس، همه چیز را شبها آماده میکردیم سخت بود، اما عشق به وطن همه سختیها را آسان میکرد.
توصیه به نسل جوان
فرشته امروز، پس از سالها تجربه، پیامی روشن برای جوانان دارد: دشمن خودتان را بشناسید، از آب و خاک و ناموس خود دفاع کنید، فریب فضای مجازی را نخورید آنچه امروز میتواند جوانان را از مسیر دور کند همین غفلت از ارزشهاست و من تا آخرین قطره خونم آمادهام از وطنم دفاع کنم.
انتهای خبر/
لینک کوتاه خبر
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!